ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )
207
سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )
ما در ماه اوت 1851 به قسطنطنيه وارد شديم ؛ چند روزى در آنجا به استراحت پرداختيم و آنگاه از طرابوزان با كاروانى از طريق ارمنستان به راه خود ادامه داديم . ما كه به مشكلات و گرفتاريهاى سفرى از اين دست عادت نداشتيم دچار ناراحتيها و سختيهاى بسيار شديم ؛ مثلا از همراه بردن مترجمى غفلت ورزيده بوديم و در نتيجه بدون دانستن و فهميدن زبان ناگزير بوديم حوايج خود را به كمك علائم و چند كلمهاى كه آموخته بوديم رفع كنيم . ديگر اينكه دچار اين خطا شديم كه خود را در برابر آفتاب شديد روز و سرماى گزندهء شب محافظت نكرديم ؛ مانند اروپائيها در هر جويبارى كه از كوه سرازير مىشد و سر راه ما قرار داشت استحمام مىكرديم و اين كار در آب و هواى اين ديار بيماريهاى غير قابل اجتناب و سختى در پى خود داشت كه اسكندر كبير هم نزديك بود جان شيرين بر سر آن بگذارد . در اثر اين بىمبالاتى بسيارى از اعضاى گروه ما و من جمله خود من دچار تب و نوبه شديم . من همدردان خود را با گنهگنه معالجه كردم و از اين راه موفق به قطع يا تخفيف آلام آنان شدم ؛ اما دربارهء خود نمىتوانستم داروئى تجويز كنم زيرا از بسيارى از علائم تب كه در كتب طبى مسطور است در من اثرى ظاهر نبود ؛ گاه و بيگاه تب مىكردم و گاه دچار لرز كوتاه نامنظمى مىشدم ولى عرق نمىكردم ؛ در عوض كوفتگى و بىاشتهائى در من چنان زياد بود كه مرگ نزديك را با خونسردى در برابر خود مىديدم . با چنين حال و روزى ناگزير بودم سوار بر اسب هر روز با قافله همراهى كنم ، زيرا جا ماندن به هيچ وجه امكان نداشت . سرانجام چهار ايستگاه مانده به تهران ضعف كاملا بر من مستولى شد ، از اسب به زير افتادم و در بيابان خوابيدم . راهنما در فاصلهاى كوتاه ، با حيوانات باركش خود ، توقف كرد . پس از يك ساعت بيدار شدم و به كمك ديگران بر اسب نشستم . شب ، هنگامى كه به توقفگاه رسيدم متوجه شدم كه از چهل امپريالى كه با خود داشتم اثرى برجا نمانده ؛ ظاهرا اين پولها را در مدتى كه در حال اغما بودهام از من ربوده بودند . دوستانم مصرا مىخواستند كه من همه را بگردم ؛ اما تا جائى كه به ياد مىآورم به آنان در جواب گفتم : « شك دارم كه زنده به تهران برسم ، پس به پول چه احتياجى دارم ؛ اما اگر اتفاقات بر خلاف پيشبينى من باشند در آنجا هرچه احتياج دارم بدست خواهم آورد . » در بيست و چهارم نوامبر 1851 به تهران رسيديم ؛ پذيرائى سردى از ما شد ؛ احدى براى تهنيت به استقبال ما نيامد و به زودى آگاه شديم كه صحنه در اين فاصله به زيان ما تغيير كرده است . چند روزى پيش از ورودمان امير در اثر توطئههاى داخلى دربار ، بخصوص از جانب مادر شاه كه دشمن سرسخت تلاشهاى اصلاحطلبانهء او بود دچار بىمهرى شاه شده بود . كمكهاى نابهنگامى كه از طرف يكى از سفارتخانههاى اروپائى به وى تحميل شد ، هرچند كه او فهميده و دانسته آن را نپذيرفت ، بهانه به دشمنان امير داد تا وى را به پرتگاه فلاكت سرنگون كنند ؛ وى را در قصر فين ، نزديك كاشان به زندان انداختند و